زنده به گور کردن نوزادان در بخش کوچکی از هند

00:30 گرينويچ - جمعه 06 ژوئيه 2007 - 15 تیر 1386

نجات نوزاد زنده به گور شده در هند

يک نوزاد دختر دو روزه هندی پس از زنده به گور شدن به وسيله پدربزرگ مادری اش، از مرگ نجات پيدا کرده است.

اين نوزاد دو روزه که پس از تولد تغذيه نشده بود به وسيله يک کشاورز در نزديکی روستايی در ۱۵۰ کيلومتری جنوب حيدرآباد نجات داده شد.

به گفته اين شخص او با ديدن دست کوچکی که از زير خاک بيرون زده شده بود، متوجه دفن شدن اين نوزاد در آن مکان شده بود.

در اين حال مقام های پليس از بازداشت پدربزرگ اين نوزاد خبر داده اند.

به گفته آنها، عبدالرحمن که ۵۲ سال دارد، به تلاش برای قتل اين نوزاد به وسيله زنده به گور کردن او اعتراف کرده است.

عبدالرحمن به پليس گفته با داشتن چهار فرزند دختر در خانه، از پس تامين مخارج يک نوه دختر بر نمی آمده است.

هنوز مشخص نيست که آيا مادر اين نوزاد از اقدام پدر خود خبر داشته يا خير؟

اين نوزاد که هنوز نامگذاری نشده، يک کيلو و ۷۰۰ گرم وزن دارد و در بيمارستانی در نزديکی محل زنده به گور شدنش در حال درمان است.

سقط جنين و کشتن نوزادان دختر در برخی از نواحی روستايی هند که در آنها فرزندان دختر از پسران کم ارزش تر هستند و خانواده ها به خاطر تهيه جهيزيه تحت فشار مالی قرار می گيرند، هنوز رواج دارد.

بر اساس آمار دولتی هند، در حدود ده ميليون جنين يا نوزاد دختر در دو دهه گذشته به قتل رسيده اند.

  
نویسنده : جواد ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦


فرهنگ بدون آزادی محدود و هدایت شده است.

چهارشنبه 04 ژوئيه 2007 - 13 تیر 1386 بنقل از بی بی سی فارسی

احمد زیدآبادی
کارشناس مسائل ایران و خاورمیانه

هم میهن؛ توقیف پایان ناپذیر روزنامه ها در ایران

توقیف موقت روزنامه ‌ها در ایران که اغلب به لغو امتیاز انتشار آنها منجر می ‌شود، به مسئله ‌ای عادی در جمهوری اسلامی تبدیل شده و توقیف موقت روزنامه هم میهن به دستور سعید مرتضوی دادستان تهران تازه ترین مورد از توقیف نشریاتی است که با استقبال عمومی روبرو می ‌شوند.

با آنکه مقامهای قضائی ایران چند بار اعلام کرده ‌اند که دیگر قصد توقیف مطبوعات به عنوان ابزاری برای تنبیه مدیران مسئول آنها را ندارند، توقیف روزنامه‌ ها و مجلات همچنان در دستور کار هیئت نظارت بر مطبوعات و دادستانی تهران قرار دارد.

توقیف پی در پی نشریات در ایران سبب شده است که روزنامه نگاری حرفه‌ ای در ایران به صورت شغلی فصلی و موقت در آید و جمع زیادی از اصحاب مطبوعات را با بی ‌ثباتی و عدم برخورداری از حداقل امنیت شغلی روبرو کند.

این مسئله در عین حال برای صاحبان امتیاز و مدیران مسئول نشریات نیز بشدت دردسرساز شده است.

در ایران معمولاً به چهره ‌های سرشناس منتقد وضع حاکم، جواز انتشار نشریه داده نمی ‌شود و اغلب امتیازات نشریات به افراد و نهادهای همسو با سیاستهای جاری نظام تعلق می‌ گیرد.

با این همه، در پاره‌ ای موارد، مدیران سابقی که به اصل نظام پایبندند اما از موضع اصلاح طلبی، رویکرد انتقادی به سیاستهای دولت حاکم دارند، موفق به دریافت امتیاز برای انتشار روزنامه می ‌شوند.

البته در دوران ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد، دامنه اعطای امتیاز به چنین افرادی بشدت محدود شده و شاید بتوان گفت تقریباً به صفر رسیده است اما برخی از مدیران سابق دولتی همچنان امتیازهای قبلی خود را از زمان دولت محمد خاتمی حفظ کرده‌ اند.

به هر حال، اگر فردی با عبور از پیچ و خمهای اداری و روند طاقت فرسای "تأیید صلاحیت" موفق به کسب امتیاز نشر روزنامه شود، تازه مشکلات او با انتشار روزنامه آغاز خواهد شد.

انتشار روزنامه در ایران نیاز به سرمایه ‌گذاری نسبتاً سنگینی دارد که اغلب از عهده صاحبان امتیاز یا مدیران مسئول بر نمی‌ آید.

از این گذشته، سرمایه گذاری برای انتشار روزنامه در اغلب موارد به اندازه کافی سودآور نیست، چون بازار آگهیهای تبلیغاتی که عمده ترین منبع درآمد روزنامه ها هستند در انحصار چند روزنامه دولتی یا نیمه دولتی است و بیشتر روزنامه های بخش خصوصی موفق به کسب آگهی لازم برای تأمین هزینه‌ های خود نمی‌ شوند.

مشکلات مادی صاحبان روزنامه‌ ها آنها را از جذب روزنامه نگاران حرفه‌ ای و پرداختن به مسائل مورد علاقه جامعه باز می ‌دارد که این نیز به نوبه خود، تیراژ روزنامه را بشدت پایین می ‌آورد.

به نظر می ‌رسد حکومت، روزنامه های منتقد اما کم تیراژ را تحمل می ‌کند زیرا آنها را فاقد تأثیرگذاری بر فضای عمومی جامعه می‌ داند اما اگر روزنامه منتقدی در بخش خصوصی با سرمایه گذاری مناسب و جذب روزنامه نگاران حرفه ای تیراژ مناسبی پیدا کند، با خطر توقیف روبرو می ‌شود، چراکه دستگاه حاکم حاضر به تحمل تاثیرگذاری فراگیر مطبوعات منتقد بر جامعه نیست.

طبعاً توقیف روزنامه، باعث اتلاف سرمایه آن می ‌شود و صاحبان امتیاز را به ضرر و زیان یا ورشکستگی می‌ کشاند.

جالب این است که دستگاههای مسئول توقیف مطبوعات در ایران، نه خود را در برابر بیکاری روزنامه نگاران مسئول می‌ دانند و نه به زیان مادی ناشی از توقیف نشریه توجهی دارند.

برخی تحلیلگران حتی بر این باورند که حکومت با چراغ سبز ابتدایی خود برای انتشار روزنامه و سپس توقیف ناگهانی آن، به عمد در پی زیان رساندن به صاحبان امتیاز است تا آنان را به خروج "داوطلبانه" از بازار انتشار مطبوعات وادار سازد.

  
نویسنده : جواد ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦


خودكشي در ايستگاه مترو

خودكشي در ايستگاه مترو: من 6 ماه است بيكارم



۱۲ تیر ماه ۱۳۸۶    ساعت : ۱۳ , ۱۵
خبرگزاري انتخاب :

مرد ميانسال، پس از اينكه فرياد زد: «من 6 ماه است بيكارم...» با انداختن خود به زير قطار مترو به زندگي اش پايان داد.
به گزارش ايسنا، مسافران مترو كه به خاطر  نقص فني از قطار مترو بيرون و پياده شده بودند، متوجه شدند كه مردي خود را زير قطار انداخته و خودكشي كرده است.

با حضور نيروهاي امدادي و پليس در محل، پيكر مرد 50 ساله كه هنوز كمي جان داشت، به بيمارستان «سينا» منتقل شد، اما به محض رسيدن به بيمارستان جان سپرد.براساس اين گزارش، شاهدان عيني گفتند: اين مرد، در ايستگاه متروي «امام خميني» در حالي كه فرياد مي زد، من 6 ماه است بيكارم وقتي قطار به ايستگاه رسيد براي آخرين بار و با صداي بلند اين جمله را تكرار كرد و به زير قطار پريد.

  
نویسنده : جواد ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦


شاهکار سال میراث فرهنگی

کشورهایی همچون فرانسه و ایتالیا سالیانه درآمدهای هنگفتی را از محل جذب جهانگردان به کشورهای خود بدست میآورند. البته منابع مالی و اشتغال ملی تنها منافع صنعت جهانگردی نمیباشند. جهانگردی به درون یک کشور موجب افزایش نفوذ فرهنگی آن جامعه در دنیا و افزایش محبوبیت جهانی او نیز میشود. میوه شیرین دیگر جهانگردی آشنایی مردم کشور مزبور با دیگر ملتها و مردمان آنها میباشد. در این راستا، مردم فرصت مییابند تا میهمانان خود را در کوتاه زمانی که در کشورشان بسر میبرند شناخته و با آنها به تعاملهای فرهنگی و اجتماعی بپردازند. محصولی که تنها با تحمل هزینه های گزاف سفر به کشورهای میهمانانشان قابل دستیابی است.

با این شناخت از صنعت جهانگردی و اهداف آن است که از خبر زیر شگفت زده شدم: " با سفارش اداره میراث فرهنگی، صنایع دستی و جهانگردی، ایران خودرو تاکسیهای ویژه ای را برای جهانگردان خارجی میسازد. " منبع: سایت ایران خودرو تاریخ 9.6.2007 (انگلیسی: Special vehicles for tourists)

اینجانب دو میوه تلخ را از چنین پروژه ای میتوانم پیشاپیش پیشبینی نمایم: 1- دور ساختن جهانگردان خارجی از مردم ایران و زندگی روزمره آنان که در تضاد با اهداف جهانگردی است؛ 2- از آنجایی که معمولا جهانگردان خارجی از سطح درآمد بالاتری برخوردارند، جدا نمودن تاکسی ایشان (که انتظار میرود لوکس تر از تاکسیهای معمول ایران باشد) بنوعی به تحقیر مردمان کوچه و بازار کشورمان میانجامد. اگر کسی به ایران میآید باید بتواند با زندگی مردم ما آشنا شود، آنها را بشناسد و مردم ما نیز باید بتوانند در تعاملی کافی با میهمانان کشورشان آنها را بهتر بشناسند. در اینجا از خود میپرسیم که آیا وظیفه میراث فرهنگی و اداره جهانگردی فراهم آوردن شرایط لازم تعامل بین فرهنگهاست یا پرده کشیدن بین آنها؟ در نهایت، فکر نمیکنم که میهمانان خارجی (جهانگردان) از انگشت نما شدن خرسند باشند. حتی این مورد میتواند در برخی موارد امنیت آنها را نیز بخطر اندازد. بهتر است که این اداره محترم، با دگرگون نمودن رویکردش در این زمینه صداقت خود را در پاسداری و گسترش فرهنگ و صنعت جهانگردی کشورمان نشان دهد.

  
نویسنده : جواد ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦


یادش گرامی باد

زندگی یعنی نان، ایمان، فرهنگ، آزادی و دوست داشتن. نان، بیاد ندارم که تاکنون گشنه مانده باشم؛ ایمان، آه که زندگیم برای اوست؛ فرهنگ، سرشار از شناخت فرهنگ و تمدن بشریتم؛ دوست داشتن، آه که چقدر قلبم میتواند دوست بدارد؛ آزادی، این همان چیزیست که ندارم.   دکتر علی شریعتی

۲۹ خرداد، سالروز درگذشت آن فرهیخته علم و دین و مصلح بزرگ گرامی باد.

  
نویسنده : جواد ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦


یادمانی از دکتر مصدق

وطن دوستی، آگاهی، درستکاری و صداقت مصدق با مردمش ویژیگی هایی است که با نام او عجین شده اند. در زیر داستانی را از زندگی وی میآورم (منبع: کتاب "همه مردان شاه"):

در دوران زندان خانگی اش (پس از ۱۳۳۵ در احمد آباد)، روزی مرد روستایی نزد وی آمد و شکایت ساواک را کرد ! او گفت که ساواک او را مورد شکنجه قرار داده تا درباره رفت و آمد افراد به خانه مصدق از او اطلاعات بگیرد. مصدق بلافاصله گوشی تلفن را بر میدارد و به ژاندارمری روستا تلفن کرده و از رئیس آن میخواهد که به خانه وی بیاید. وقتی که رئیس ژاندارمری به خانه مصدق وارد میشود پیرمرد (مصدق) یخه او را گرفته و به دیوارش میکوبد، سپس دسته عصای خودش را زیر گلوی او فشار میدهد و با فریاد به او میگوید: "تو اینجا هستی که مراقب من باشی (مرا کنترل کنی). هر کاری داری یک راست بیا سراغ خودم و به مردم من آزار نرسان." رئیس ژاندارمری از او پوزش خواسته و از آنجا میرود. از آن ببعد کسی مزاحم مردم روستا نمیشود.

  
نویسنده : جواد ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦


سفر به کانادا

شرکتم در کنفرانس بین المللی "اتحادیه اقتصادی کانادا" فرصتی را فراهم کرد تا با رفتن به کانادا از گوشه ای از قاره آمریکای شمالی بازدید نمایم. خب، بنابر علاقه این وبلاگ پاره ای از رهیافتهای سفرم را برای شما بیان میکنم.

مقصد نهاییم در کانادا شهر هالیفکس است. این شهر در جنوب شرقی کانادا در بستر ساحلی اقیانوس آتلانتیک شمالی و در نزدیکی مرزهای ایالات متحده آمریکا واقع شده است. کمی رمانتیکتر بیان نمایم: همان جایی است که در نزدیکی آبهایش کشتی تایتانیک به سفر خود پایان داد. بهمین منظور نیز صلیب یادبودی برای صدها قربانی تایتانیک در هالیفکس کاشته شده است. ویژگی دیگر جغرافیای هالیفکس این است که دریاچه های آبی زیادی در این منطقه قرار دارد. بنابراین، اگر هنگام فرود هواپیمایتان به پایین نگاهی بیاندازید منطقه را بی شباهت به یک منطقه جزیره ای نمی یابید.

حدود ساعت 16 در فرودگاه مونترئال ـ مرکز استان "کبک" ـ فرود می آییم. پس از چند ساعتی توقف در فرودگاه هواپیمای دیگری را به مقصد هالیفکس سوار خواهیم شد. کبک منطقه فرانسوی زبان کانادا است و بنابراین در فرودگاه گاهی یادم میرفت که در کانادا هستم! بیرون باران میآمد و تلاش من نیز برای استفاده از کارت تلفنم جهت تماس با فرانسه به نتیجه نمیرسید. در ضمن حدود یک ساعتی در گمرک معطل شده بودم تا بعد از بازرسی بطری کوچک شیری را که همراه داشتم تحویل دهم. آخر نمیدانستم که بدلیل جلوگیری از بیماریهای مرتبط، آوردن هرگونه ماده غذایی لبنیاتی یا گوشتی (ولو در شکل کنسرو و البته از فرانسه) به کانادا ممنوع است. بهرحال، زیاد سخت نگذشت. بخصوص آنکه برخورد ماموران و مسئولان در فرودگاه های کانادا را بهتر از همان در فرانسه میدیدم. بنظر کمی گرمتر و دوستانه تر می آمد. بهرحال پس از گشت و گذاری در مراکز خرید فرودگاه نوبت پروازم به سمت هالیفکس شد. سفر تا هالیفکس حدود یک ساعت و نیم طول میکشید. هواپیمای داخلی مدرن بود. امکانات الکترونیکی صوتی و تصویری جداگانه ای برای هر صندلی وجود داشت. بنابراین، تا مقصد خود بخود با کمی موسیقی، فیلم و اخبار سرگرم شدم. ساعت 20 گذشته بودم که به هالیفکس رسیدیم و با یک تاکسی به هتل رفتم.

علاوه بر شرکت در کنفرانسی که بخاطرش به هالیفکس آمده بود، زمانهایی را هم به گردش در شهر میپرداختم. حدود یک هفته در هالیفکس ماندم و لذا زمان کافی برای دیدن آنچه دیدنی بود از جمله مردم و نوع زندگی شان داشتم. در مقایسه با فرانسویها، کاناداییها را افرادی گرمتر که راحتتر میشود با آنها گفتگویی را آغاز کرد یافتم. مثلا، در تاکسی معمولا راننده با مسافرش شروع به صحبت کردن میکند. به سادگی از من میپرسیدند از کجا میآیم و .... در حالیکه در فرانسه چنین گفتگوها و پرسشهایی معمولا پیش نمی آید. نکته دیگر در مورد تاکسیهای کانادا این است که علیرغم آنکه قیمت تاکسی ارزانتر از فرانسه نیست مردم بیشتر از آن استفاده میکنند در حالیکه در فرانسه تاکسی کمی جلوه تشریفاتی و کاربرد خاص دارد. برخلاف فرانسه که تاکسیها خیلی شیک و دست اولند در کانادا تاکسیهای (بگیم) کمی مشتی هم پیدا میشوند. البته، من از همه اینها احساس خوبی داشتم. برخوردها گرمتر بود.

بنظر میآمد که اعتماد عمومی به همدیگر نیز بیشتر است. مثلا، سیستمهای امنیتی مغازه ها در کانادا به اندازه همان در فرانسه نیست. علاوه بر بزرگمنش تر بودنشان، آدمها (بطور متوسط) چاقتر و پرخورتر هم هستند. شاید بهمین دلیل است که در مرکز شهر بتعداد زیادی رستورانهای غذای آماده مثل مک دونالد و شبیه آن بچشم میخورند. ماشینهایشان نیز از این ویژگیها بی بهره نمانده و عمدتا غول پیکرتر از ماشینهای اروپاییند. البته بدلیل نزدیکی هالیفکس با آمریکا فرهنگ آمریکایی و حضور آن در شهر نیز مشهود است.

تازگی کشورهایی همچون کانادا یا آمریکا مانع از آن است که بتوان مکان تاریخی را در آنجا یافت. تاریخی ترین بنای شهر برج ساعتی است که قدمتش به 1803 میرسد. در کنار این برج قلعه ای دفاعی نیز که متعلق به امپراطوری گذشته بریتانیا بوده است واقع شده است. این قلعه که به شکل چند ضلعی و بر بالای تپه ای ساخته شده به تنگه (بندر کنونی) هالیفکس اشراف دارد و با توپهایی که در نقاط گوناگون اضلاع آن قرار داده شده از مرزهای امپراتوری نگهداری میکرده است. هالیفکس و البته این قلعه در جنگهای اول و دوم جهانی نیز نقش استراتژیکی را بازی کرده اند. در واقع، پایگاه فرستادن نیرو و تجهیزات به اروپا بوده اند. ناگفته نماند که هالیفکس نزدیکترین فاصله جغرافیایی را در قاره آمریکا با اروپای غربی (فرانسه) دارد. جالب این است که هنوز (البته بشکلی نمادین) پرچم انگلیس بر بالای این قلعه افراشته است. با پرداخت حدود 10 دلار یک بلیط تهیه کرده و وارد آن میشوم. محوطه اصلی در گودی زمین و در حصارهای خاکی واقع شده است. چند سرباز با لباسهای نمادین امپراطوری گذشته به زدن طبل و ساز جنگی مشغولند. هر از چند گاهی هم یک توپ شلیک میشود. غیر از اینها، اتاقکهای کوچک زیرزمینی قلعه را میتوان بازدید کرد که چیز زیادی ندارند جز چند نمونه از توپهای آندوره، لباسهای سربازان و تصاویری از جنگهای گذشته. خب، تا جنگ بعدی فعلا میتوان به اینها قناعت کرد!

در آنطرف برج ساعت ساحل زیبا و البته بندری هالیفکس واقع شده است. کشتیهای بزرگ و کوچک در کنار آن لنگر انداخته و تصویر زیبایی از آن ساخته اند. در مجموع ساحلی است که آدم دوست دارد کنارش قدم بزند و باد خنک اقیانوس آتلانتیک شمالی را بر چهره خودش حس نماید. آنطرف تنگه شهر دارموت واقع شده است. دو پل بزرگ و بلند معلق هالیفکس را به دارموت وصل میکنند. یکی از آنها قابل پیاده روی است. از روی آن پیاده به آنطرف رفتم، با صفا و البته کمی هول انگیز بود. ارتفاع بسیار زیاد است و زیر پا نیز عمیقترین بندر دنیا (بندر هالیفکس) قرار دارد. اما خب، به پل اعتماد داشتم. علیرغم هوای گرم و مطبوع هالیفکس (لااقل در مدت اقامت من) بادی سرد ـ در میانه پل ـ چهره را مینوازید که البته بر جالب بودن پیاده روی میافزود. بگذارید نرسیده به آنطرف پل این گفتار را با این جمله به پایان ببرم: بنظرم، ارزشمندترین چیز بعد از زندگی بر روی کره زمین، گشت و گذار بر آن است. باید فهمید فرهنگهای دیگر را و دید محصولاتشان را. اینگونه، درست تر میتوان سیستمهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جوامع را درک کرد، کارکردشان را مقایسه نمود و مزایای هر کدام را دریافت.

  
نویسنده : جواد ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦


ثریا در فرانسه

ثریا دومین همسر محمدرضا شاه پهلوی بود که در سال ۱۳۲۹ با وی ازدواج نمود. هفت سال بعد، در سال ۱۳۳۶، این ازدواج بدلیل نازایی ملکه (و نیاز دربار به شاهزاده مذکر!) از هم پاشید. دوره زندگی ثریا با شاه همزمان بود با یکی از مهمترین جریانات تاریخ ساز ایران: یعنی برآمدن (و برافتادن) دولت ملی دکتر محمد مصدق ۱۳۳۲-۱۳۳۰(1953-1951 میلادی). فیلم "ثریا" تاکنون (طی 4 سال گذشته) 3 بار از تلویزیون فرانسه پخش شده است. این فیلم هر چند که نام ثریا را یدک میکشد ولی صرفا به زندگی شخصی وی با شاه محدود نیست و وقایع تاریخی ایران را نیز بازسازی مینماید. مهمتر از همه به جریان جبهه ملی ایران و در یک کلام دولت دکتر محمد مصدق میپردازد.

گرایش (تا حدودی) سلطنتی این فیلم مرا بر آن داشت تا نقدی بر آن بنویسم. چهره ای که این فیلم از دکتر محمد مصدق و شاه بنمایش میگذارد تا حدودی جابجا شده است. در این فیلم، محمد رضا با چهره ای انسانی، مردمی، صادق و شفاف بتصویر کشیده میشود. در حالیکه، مصدق فردی است که تسبیح بدست وار نقشه میکشد، مرموز است، با همه اهل مذاکره است و البته که بویی از وفاداری نبرده است.... تصور میکنم که کمتر ایرانی این دو فرد را با این ویژگیها بشناسد.

نگارشهای کتابهایی همچون "همه مردان شاه"* بیشتر با واقعیتهای تاریخی که سالمندان ایرانی بیان میکنند سازگار است. در عین حال، تعجب برانگیز است که در مهد دموکراسی غرب هنوز گزینه های سلطنت گرایانه برای کشورهای بیچاره خاورمیانه تبلیغ شوند (هر چند خفیف و ذیرکانه!). اگر خوب بود، چرا خودتان نگه نداشتید؟!

-----------------------------

* استیفن کینزر، ۱۳۸۳، همه مردان شاه: کودتای ۲۸ مرداد و ریشه های ترور در خاورمیانه، ترجمه شهریار خواجیان، نشر اختران

  
نویسنده : جواد ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦


وین با خرسهایش

وین پایتخت اتریش است. برای انجام یک کار مطالعاتی، چند روزی بدانجا سفر نمودم. از آنجا بیشتر از پاریس خوشم آمد، دقیقا نمیدانم چرا! شاید بخاطر تازگی اش و شاید هم بخاطر کوچکتر بودن و در عین حال فضا دارتر بودن مکانهایش. اما، آنچه که بصورت سنجشی بچشم میآید شهری است از مجسمه ها. بر فراز ساختمانهای زیادی مجسمه دیده میشود. حتی در کوچه پس کوچه ها شما به وفور ساختمانهایی را میبینید که مجسمه ای را بر سر یا بر تن دارند. از این جنبه شهر جالبی برای توریستهاست. آنها با علاقه از خیلی جاها عکس میگیرند.

معروفترین مکان توریستی آن کاخ ملکه مارییام است. یکی از معروفترین افرادی که در این کاخ اقامت داشته سی سی بوده است. ساختمان کاخ بسیار زیبا، پهن و با چشم انداز بالایی است. باغها و گالریهای آن نیز از جاهای دیدنی آن محسوب میشوند.

بنظر من، بعد از این کاخ، زیباترین مکان وین ساختمان پارلمان آن است. بازدید از محوطه آن که با مجسمه های دیدنی و سمبولیکی تزیین شده است برای عموم آزاد میباشد و لذا من هم از آن بازدید کردم. البته، اگر بخواهم اینطوری ادامه بدهم هر دو خسته میشویم، پس بگذارید گفتار را با پدیده جالبی که در میدان کارلز دیدم به پایان ببرم.

در میدان مزبور ساختمان کلیسایی است که بر حوض آبی مشرف است. 137 مجسمه خرس در اطراف این حوض گرد نصب شده اند. هر مجسه بیانگر کشوری است. در ضمن، مجسمه ها بر مبنای حروف الفبا (زبان آلمانی) در کنار یکدیگر چیده شده اند و هر کدام با رنگ و نگارهایی سمبولیک کشور مزبور خود را معرفی مینمایند. مثلا، خرس فرانسه با رنگهایی آبی، قرمز و سفید رنگ آمیزی شده و بر روی آن نقش و نگار مکانهای دیدنی فرانسه بصورت برجسته کنده کاری شده اند. مجسمه ایران را دارید که با رنگ غالب زرد و خط و نگار پارسی شناخته میشود....

اما نکته بهمین جا ختم نمیشود، اینکار معنایی دارد. همه خرسها دستهایشان را بالا برده و بیکدیگر داده اند. این مکان معرف صلح و یکپارچگی دنیاست با وجود همه تفاوتهایش. در گوشه ای از این میدان، خرسی خاکستری رنگ که روی چهار پا ایستاده است دیده میشود. نزدیک میشوید، بر روی خرس تصویر آلبرت آینشتین نقش بسته است با جمله ای از او:

 «صلح را نمیتوان با زور نگه داشت، بلکه تنها باید با فهم بدان رسید.

(Peace cannot be kept by force. It can only be achieved by understanding.)»

 تصور میکنم که در این میدان همه مثل من احساس امنیت خوشی داشتند. در واقع تفکر مبتنی بر حق و احترام است که امنیت و صلح را در سطح جهانی، منطقه ای یا حتی کشوری آن تضمین مینماید. نکته بامزه ای نیز وجود داشت؛ و آن اینکه هر کسی با خرس خودش! و چند خرس دیگر که از آنها خوشش آمده بود عکس میانداخت و البته، من هم چنین کردم.                            

   

  
نویسنده : جواد ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٥


مطب دکتر!

خب، با توجه به هدف این سایت که قصد دارد به تبادل فضای اجتماعی - فرهنگی و محیط زندگی غربی با ایرانی آن بپردازد بد نیست که مقایسه ای هم از مطب دکترها داشته باشیم! از آنجایی که تقریبا همه میدانیم  در مطب دکترها در ایران چه میگذرد، من فقط کمی از مطب دکترها در فرانسه سخن میگویم.

در فرانسه، شما (بصورت عرفی) یک دکتر خانواده دارید که معمولا پیش او میروید. البته، در برخی مکانها (همچون درمانگاه ها و بیمارستانها) از شما میپرسند که دکتر عمومیتان کیست؟ پس باید تا حدی مشخص باشد. قانون جدید نیز از هر فرد بزرگسال میخواهد که دکتر عمومی اش را به اداره تامین اجتماعی فرانسه اعلام نماید.

بهرحال، شما مریض میشوید و قصد رفتن به دکتر (عمومی یا تخصصی) را دارید. معمولا، باید وقت ملاقات بگیرید. البته، امکان هم دارد که بخواهید دکتر به منزل شما بیاید. آنوقت چند یورو هزینه اش بیشتر میشود. ولی بهرحال باید قرار مشخص نمایید... ساعت 18 و 15 دقیقه وقت قرارتان است. به مطب دکتر میروید. در همان حواشی قرارتان (معمولا، کم و بیش دیرتر)، دکتر شما را ویزیت مینماید. اما، نکته متفاوتش این است که دکتر، خودش به دنبال شما (به اتاق انتظار) آمده و شما را بداخل مطب میبرد.

در داخل مطب، تلاش ندارد که هر چه زودتر از شرتان خلاص شود مثلا، ظرف 1 یا 2 دقیقه (مثل دکترهای ایران). شما معمولا یک پرونده روی رایانه اش دارید که آنرا مرور کرده، سپس به حرفهای شما گوش میدهد و بعد شما را معاینه میکند. شاید بارها از او بشنوید که پرسش دیگری ندارید؟ در پایان هم شما را بدرقه مینماید. معمولا، 15 تا 20 دقیقه پیشش هستید. پرداخت دستمزد وی نیز معمولا (تمام یا قسمتی) از طریق کارت زندگی (Carte Vitale) انجام میشود و اگر چیزی باقی مانده باشد، آنرا را شخصا پرداخت میکنید. البته، معمولا همه بیمه هستند و هزینه های متعارف پزشکی (مثلا، در مورد بیماریهای عادی) از سوی بیمه ها پرداخت میشود.

قطعا، پزشکان فرانسه در روز تعداد کمتری بیمار میبینند ولی بنظر میرسد که درآمدشان عالیست. من اطلاع ندارم، ولی دور از ذهن نیست که سرانه پزشک در فرانسه به مراتب بیشتر از ایران باشد که خب تا حدی این تفاوتها را توضیح میدهد... بهرحال، یک پزشک فرانسوی تلاش مینماید که با شما صمیمی برخورد نماید (هر چند که از مسائل شخصی شما نیز نمیپرسد حتی اگر چندین سال شما را بشناسد) اما، من نمیدانم چرا در ایران پزشکان اینقدر خودشان را میگیرند!

  
نویسنده : جواد ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٥